مجسمه “پسوخه و کوپید” یا “پسوخه با بوسه کوپید زنده می شود” یکی از شاهکارهای مجسمه سازی نئوکلاسیک است که در سال ۱۷۸۷ توسط آنتونیو کانووانو، پیکرتراش معروف ایتالیایی ساخته شده است.

این مجسمه با الهام از قصه عشق پسوخه و کوپید در داستان “الاغ طلایی” نوشته آپولیوس در قرن دوم میلادی، ساخته شده است که نقطه عطف داستان، یعنی لحظه ای پس از به هوش آمدن پسوخه با بوسه کوپید را نشان می دهد.

کانووانو چندین نسخه از مجسمه پسوخه و کوپید ساخته است که هم اکنون دو نسخه از آن در موزه لوور پاریس و یک نسخه در موزه هرمیتاژ سنت پترزبورگ نگهداری می شود.

مجسمه پسوخه و کوپید در موزه لوور
مجسمه پسوخه و کوپید در موزه لوور

تاریخچه ساخت مجسمه پسوخه و کوپید

در زمان ساخت این مجسمه، آنتونیو کانووانو جوان فقط سی سال داشت. در سال ۱۷۸۷، جان کمپل اسکاتلندی سفارش ساخت دو گروه مجسمه را به پیکرتراش معروف ایتالیایی، کانووانو، می دهد: مجسمه ایستاده “پسوخه و کوپید” و مجسمه “پسوخه با بوسه کوپید زنده می شود”.

این دو مجسمه مورد تحسین بسیاری از هنرمندانی قرار گرفتند که از کارگاه کانووانو در رم بازدید کرده بودند. به دلیل دشواری های انتقال به انگلستان، این مجسمه ها در کارگاه کانووانو باقی ماندند تا زمانی که نیروهای فرانسوی در سال ۱۷۹۸ رم را اشغال کردند و جنرال مورات مجسمه ها را به باغ شخصی اش در نزدیکی شهر نویی (Neuilly) در شمال پاریس منتقل کرد.

مجسمه پسوخه و کوپید در موزه لوور
مجسمه پسوخه و کوپید در موزه لوور
مجسمه پسوخه و کوپید در موزه لوور
مجسمه پسوخه و کوپید در موزه لوور
مجسمه پسوخه و کوپید در موزه لوور
مجسمه پسوخه و کوپید در موزه لوور
مجسمه پسوخه و کوپید در موزه لوور
مجسمه پسوخه و کوپید در موزه لوور

در سال ۱۸۰۲ کانووانو در سفری که به فرانسه داشت از مجسمه هایش در خانه جدیدشان بازدید کرد. بعدا، هر دو مجسمه به کلکسیون سلطنتی راه پیدا کردند و نهایتا وارد موزه لوور شدند.

کانووانو یک نمونه دیگر از روی مدل گچی مجسمه “پسوخه با بوسه کوپید زنده می شود” که در لوور است ساخت. این مجسمه که در کلکسیون جوزفین، همسر اول ناپلئون بود، در سال ۱۸۱۵ توسط سزار الکساندر اول به روسیه برده شد و در حال حاضر در موزه هرمیتاژ به نمایش گذاشته شده است.

مجسمه پسوخه و کوپید در موزه هرمیتاژ
مجسمه پسوخه و کوپید در موزه هرمیتاژ

افسانه پسوخه و کوپید

روزی روزگاری پادشاهی بود که سه دختر زیبا داشت. جوان ترین آن ها، به نام پسوخه، چنان زیبا بود که مردم برای دیدنش از دور و نزدیک می آمدند و با چشمانی گشاده به او خیره می شدند.

در حقیقت، ساکنان شهر آنقدر او را دوست داشتند که چون از گذرگاه های شهر می گذشت، به او دسته گل و تاج های گل می دادند. چندی نگذشت که مردم از پرستش ایزدبانو ونوس (همان آفرودیته در اساطیر یونانی که الهه عشق و زیبایی است) غافل شدند و دیگر نثارهایشان را تنها تقدیم پسوخه می کردند. ونوس هرگز نمی توانست چنین چیزی را تحمل کند. آپولیوس می نویسد:

“این موضوع، که عزت و احترام خدایان آسمانی الاهی تا بدین پایه و این چنین تندروانه جای خود را به پرستش دختری از میرایان داده بود، خشم ونوس را بی رحمانه برانگیخت. وی را یارای آن نبود که بر خشمش فایق آید. سری جنباند و تنوره ای کشید و چنین به سخن آمد: “این منم، مادر دیرینه جهانیان … ونوسی که نگهبان تمامی جهان است و اینک ناچارم افتخار ارزانی داشته سرورم را با دوشیزه ای از میرایان قسمت کنم، چندان که نامم، که در آسمان جایگاهی درخور دارد، با ناپاکی زمینِ دون تنزل یابد! … این دخترک، هر که هست، از این افتخارهایی که از آن من هستند، بهره ای نخواهد برد. بی گمان به زودی از داشتن این زیبایی، که به راستی از آن او نیست، پشیمان شود!”

ایزدبانوی خشمگین پسر زیبا و خوش اندامش، کوپید (خدای عشق)، را فراخواند و از او خواست تا در گرفتن انتقام از پسوخه یاری اش کند. ونوس به کوپید فرمان داد تا آن دختر را به عشق پست ترین، حقیرترین، و بدنام ترین مرد روی زمین گرفتار سازد. و بدین طریق، زیبایی چشمگیر وی به تباهی و زندگانی اش به فلاکت افتد.

کوپید که در ابتدا کاملا در صدد کمک به مادر بود، چون نگاهش به پسوخه افتاد، یک دل نه صد دل شیفته او شد، چنان که گویی کسی یکی از تیرهای عشق خود او را بر قلبش نشانده بود. پس نقشه مادر را عملی نکرد و خود نقشه ای جدید برای پسوخه کشید.

روزها گذشت و خواهران پسوخه هر یک با شاهزاده ای ازدواج کردند، ولی شگفت آن که هیچ مردی نمی خواست با پسوخه ازدواج کند. پدر و مادر وی نگران و آشفته، بر آن شدند تا موضوع را با پیشگوی معبد آپولون در میان نهند و نمی دانستند که خود آپولون در نقشه کوپید دست داشته است!

آپولون، به واسطه پیشگو، اظهار داشت که دخترک بایستی جامه ای سیاه به تن کند و تنها به کوهستان رود و در آن جا اژدهای بالدار ترسناکی فرود خواهد آمد و او را به همسری خواهد گرفت. پدر و مادر پسوخه هراسان، خواست آپولون را اطاعت کردند.

اما چون پسوخه در کوهستان تنها شد، به جای دیدن اژدهای ترسناک، دره ای زیبا و دلپذیر دید که جویباری آرام در آن روان بود. قصری کوچک اما زیبا در آن جا یافت. به محض ورود، بنا را آراسته با زر و سیم و اثاثیه ای راحت و انبارهایی مملو از جواهرات درخشان و گنج های دیگر دید. آن گاه بانگی شنید که گویی از هوایی رقیق به سوی وی روان بود:

از چه رو بانوی من، شگفت زده بدین جلوه های ثروت خیره گشته اید؟ این همه از آن شماست. پس به اتاق خود بازگردید و کمی استراحت کنید. بعد از گرفتن خستگی دوش بگیرید و خود را آرایش کنید چون ضیافتی شاهانه مهیای شما خواهد بود.

پسوخه نشانی از صاحب صدا ندید. اما آسوده خاطر بود که قربانی اژدها نشده است و این رو آنچه صدا گفته بود انجام داد و از جشن با شکوه لذت برد. آن شب، در بستر، که هنوز خوابش نبرده بود، حس کرد کسی از تخت بالا می آید. ندانست که کیست، چون تاریک بود و ناپیدا، لیکن بی درنگ صدایی را که پیش تر شنیده بود، باز شناخت.

آن دو رابطه ای محبت آمیز و عاشقانه را آغاز کردند و آن دلداده پنهان از نظر، پسوخه را به همسری گرفت. همسر ناپیدا فقط یک شرط برای پسوخه گذاشت: پسوخه نباید او را ببیند! وی گفت: مادام که دخترک برای دیدن او تلاش نکند، همه چیز خوب پیش خواهد رفت، و لذا شب ها را با او سر می کرد و هر بار پیش از دمیدن سپیده به سرعت او را ترک می گفت.

کوپید قبل از طوع آفتاب پسوخه را ترک می کند
کوپید قبل از طوع آفتاب پسوخه را ترک می کند

خطای بدفرجام پسوخه

با این همه، رابطه خوش دلدادگان از هم گسست. و آن هنگامی بود که دو خواهر پسوخه در جستجوی او به کوهستان آمدند. شوهرش به پسوخه هشدار داد که خواهرانش را نبیند چون حتما او را به دردسر می اندازند. اما پسوخه چون خواهرانش را دید که به ظاهر از گم شدن خود گریان بودند، فورا به دیدارشان رفت.

و چون آنان وانمود می کردند که از زنده بودن پسوخه خوشحالند، پس او قصر باشکوهی را که در آن زندگی می کرد، به آنها نشان داد و سرانجام هم درباره شوهر نادیده اش گفت. خواهران که دور از چشم پسوخه، از حسادت نسبت به قصر و گنج ها و ازدواج سعادتمند، و همه آنچه بسی برتر از مال خودشان بود می سوختند، نقشه ای کشیدند تا زندگی پسوخه را به تباهی و بدبختی بکشانند.

آنان پسوخه را مجاب کردند که بی گمان شوهرش مشکلی دارد که هرگز خود را نشان نمی دهد و در واقع بایستی همان اژدهای زشتی بوده باشد که پیشگوی معبد آپولون گفته بود. سپس اندرزش دادند و گفتند که باید این موجود فریبکار را از میان بردارد: باید منتظر بماند تا به خواب رود، آن گاه چراغی روشن کند و با تیغی تیز وی را بکشد.

پسوخه در هراس افتاد که مبادا حق با خواهرانش باشد و تصمیم گرفت تا راهنمایی آنان را به کار بندد. شب هنگام شوهرش به تخت آمد و به خوابی عمیق فرو رفت. در این هنگام، پسوخه جرئت به خرج داد و چراغی روشن کرد و تیغی برداشت تا خیانت شوهرش را آشکار سازد.

پسوخه به اعتماد کوپید خیانت می کند
پسوخه به اعتماد کوپید خیانت می کند

اما چون چراغ را پیش برد و راز آن بستر از پرده بیرون افتاد، نگاهش به نجیب ترین و زیباترین همه موجودات افتاد. آری، خود کوپید بود، خدای زیباروی عشق که به زیبایی هم آرمیده بود.

حتی نور چراغ هم از روی او به وجد آمد و درخشیدن گرفت … و اما پسوخه که از این دیدار رویایی و شگفت انگیز حیرت زده بود، خویشتنداری از کف بداد، سست شد و رنگ از رخسارش برفت … زانوانش خمیده گشت … بیخود از خویش، بدو خیره شده بود و با تمام وجود لبان از هم بگشود و وی را غرق در بوسه کرد، و بیمناک بود که مبادا شوهرش از خواب بیدار شود.

اما همان گاه که قلب زخم دیده اش می تپید … قطره ای سوزان از چراغ فروچکید و بر شانه راست آن خدایگان عشق فرو افتاد. کوپید از سوزش آن بیدار شد و دانست که پسوخه او را دیده است و به اعتمادش خیانت شده است. پس بی درنگ پرواز کرد و از دسترس دور شد و فقط گفت:

ای پسوخه! تو میخواستی من را ببینی؟! حال دیدی و دانستی که من چه کسی هستم. اما اینک که تو این راز را می دانی، من باید بروم و تو را ترک کنم! پس تو دیگر هرگز من را نخواهی دید.

پسوخه به اعتماد کوپید خیانت می کند
پسوخه به اعتماد کوپید خیانت می کند

پسوخه چون دانست که به اعتماد کوپید خیانت کرده است، تصمیم گرفت او را پیدا کند و خطایش را به نحوی جبران کند، و حتی اگر ناچار شود، تمامی عمر باقیمانده را در جستجویش بگذراند. اما چون کوشش هایش حاصلی در پی نداشت، نومیدانه بر آن شد تا خطر دیدار ونوس را به جان بخرد و دست به دامان او شود.

ونوس چون دانست پسرش ثروت و عشق را به پای موجودی میرا و گستاخ تباه کرده است، بیش از پیش خشمگین شد. وی آن گاه دست به کار شد و کارهایی دشوار برای پسوخه در نظر گرفت و اظهار داشت که اگر دخترک از پس آن ها بر آید، یاری اش خواهد کرد.

اما ونوس خوب می دانست که انجام آن کارها برای میرایان ناممکن است و دخترک محکوم به شکست است. با این همه و در کمال ناباوری ونوس، پسوخه به کمک موجودات جنگلی مهربان از عهده کارها بر آمد.

اما در این هنگام بود که پسوخه خطای بدفرجام دیگری مرتکب شد. ونوس فرمان داده بود که وی جعبه ای را به دنیای زیرین ببرد تا پرسپرینا آن را از زیبایی اش  پر کند و برای ونوس بازآورد. تا آن هنگام که دخترک به همراه جعبه به روی زمین رسید، همه کارها خوب پیش می رفت.

اما پسوخه نتوانست بر وسوسه اش غلبه کند و بر خلاف گفته ونوس، جعبه را باز کرد تا درونش را ببیند. پس ونوس او را مجازات کرد و به خواب عمیقی فرو برد. سرانجام، هنگامی فرا رسید که ونوس حس کرد دیگر انتقامش را از دخترک گرفته است.

پایان خوش پسوخه و کوپید

اما چندان نگذشت که کوپید مداخله کرد. وی با وجود پیمان شکنی پسوخه هنوز او را دوست داشت و دلش برای او تنگ شده بود. پس وی را یافت و با بوسه ای جاودانه، او را از طلسم رهایی بخشید و عشق راستین بدین گونه بر خشم ونوس غلبه کرد.

مجسمه پسوخه و کوپید در موزه لوور
مجسمه پسوخه و کوپید در موزه لوور

سپس دست به دامان پدر ژوپیتر شد که با کمک به او موافق بود. ژوپیتر همه خدایان از جمله ونوس را گرد آورد و چنین اظهار داشت:

بی شک همگی شما می شناسید این مرد جوان را که جوانی و شتابزدگی اش، به گمان من، با نوعی لگام باید مهار شود. او دختری را برگزیده و همسر خویش ساخته است. باشد که او را بر دارد و از آن خویش دارد و همچنان که پسوخه را در آغوش می کشد، باشد که همواره از عشقش بهره مند شود.

آن گاه ژوپیتر نگاهش را به سوی ونوس گرداند و گفت: “و تو دخترم، از این پیوند زناشویی با میرایان غمگین نباش.”

ونوس با گفتن این سخنان، فرمان داد که پسوخه را به نزد خدایان بیاورند و جامی از باده آسمانی اش دهند. باده ای که با نوشیدنش وی نیز نامیرا می شد و در زمره ی آنان می آمد. با این تمهید خشم ونوس فرونشست و پیوند عمیق میان کوپید، خدای عشق، و پسوخه، که نامش به معنای روح و روان است، ناگسستنی و جاودانه شد.

بدین ترتیب پسوخه و کوپید برای مدت ها در کنار هم و عاشقانه زندگی کردند. بعدها پسوخه برای کوپید فرزندی به دنیا آورد که Voluptuousness (به معنی شهوترانی) نام گرفت.

داستان عشق پسوخه و کوپید تمثیلی از این معناست که:

نفس انسانی، چون با تحمل رنج و اندوه پاک شود، قرین سعادت خواهد شد.